باز همان تبر بر پیکرم نشست
سلام.
باز زمانه رو به سياهی است.باز صبحدمان که چشم مي گشايی، آسمان همچنان سياه است و تاريک.زمانه باز از سر ستيزه برخاسته است و تو با تنی شکسته و زخم خورده از طوفان های گذشته ديگر توان برخاستن و ايستادن نداری.هنوز زخمهای پيکرت التيام نيافته است که تو برق دوبارهء تبر را ميبينی،باز در همان دستان.
کابوس تنهايی دوباره رنگ سرنوشت به خود گرفته و حجمی از بهت و دريغ خلوتم را سرشار کرده است.باز طنين صدايش همان آوای بی روح و يکدست را به خود گرفته است و باز حزن آلود از من دور ميشود و من خود خسته تر از او ، توان حتی شنيدنش را هم ندارم.
قرار بود تکيه گاهی باشم.قرار بود سايه گاهی باشم.قرار بود يار و همدم و همرازی باشم.افسوس از عمری که بيهوده گذشت و ميگذرد و خواهد گذشت.
اینک که باز چشمان مرواریدی اش به اشک آذین گشته است و آرام از من دور میشود، دستان سرد و یخ بستهء تنهایی مرا به آغوش خویش می خوانند.باز حجمه ای از سکوت و اندوه بر من هجوم می آورد و مرا چون طفلی درمانده به آغوش میکشد.اما دریغا که در پی این طفل در کوی جا مانده دایه ای اشک نمی ریزد.
آری ديگر چگونه ميتوان بر پای ايستاد؟ ديگر چگونه ميتوان دوردست را نگريست؟ ديگر چگونه ميتوان به لبخند دل بست؟ ديگر چگونه ميتوان به نوازش اعتماد کرد؟ ديگر چگونه می توان نفس کشيد؟ ديگر چگونه ميتوان دوست داشت؟ ديگر چگونه ميتوان بود؟
هرآنچه ميتوانستم کردم ولی باز همچون تفاله ای زايد نگاهم کرد.خوار و بی مايه.بی هيچ احساسی به دورم ريخت.به زير پا له کرد.ليلا رفت.
ای کاش هيچ بندی نبود که آدمی را به بودن وصل کند.ای کاش چشمی نبود که از نبود آدمی گريان شود.ای کاش تبسمی نبود که آدمی به آن دل بندد.ای کاش... بگذریم.
دیگر به انتهای قریب سربازی ام نزدیک گشته ام.اما اینک که سرنوشت باز صفحه ای تازه گشوده است می خواهم تا چندی دیگر همین جا در سمیرم بمانم.اگر شد ادامه دهم.
رنگ و نای بهار کم کمک از لای شاخ و برگ ها و از پشت کوه ها و تپه ها سرک می کشد و بوی خود را در کوچه ها ساری میکند. اما هنوز هوا اندکی سرد است و دستان من هم. شاید سر سبزی من هم با طبیعت اینجا باز گردد و شاید نه! در همان سردی زمستان باقی بمانم. تا ببینیم چه پیش خواهد آمد.
هيچگاه اخوان را اينگونه لمس نکرده بودم:
صدم غم هست اما همدمی نيست
وگر يک همدمم باشد غمی نيست
هزاران رازم اندر سينه پژمرد
دريغا و دريغا محرمی نيست
گنه ناکرده بادافره کشيدن
خدا داند که اين درد کمی نيست....
خدايا! اين افسانهء تکراری من کی به پايان می رسد؟؟
عشق من عاشقم باش